معرفی متنی کتاب به مناسبت هفته دولت

کتاب من محمدعلی رجایی
نوشته داوود بختیاری
ناشرشاهد
داود بختياري دانشور» در زندگينامه داستاني شهيد محمدعلي رجايي با قلمي ساده و روان دوران تلخ و پرمشقت كودكي محمدعلي رجايي را در سه بخش اول كتاب به نام چه زود يتيم شد، مثل هيچ كس و پسرك دستفروش به تصوير مي كشد. روزي از روزها وقتي محمدعلي هنوز خيلي كوچك است و در حياط خانه بازي مي كند متوجه مي شود كه همه فاميل سراسيمه به خانه آنها مي آيند و صداي گريه هايشان بلند مي شود و با نگاه هايي محزون به او مي نگرند و زير لب مي گويند: «يتيمي تو چهار سالگي خيلي زود است!»
بعد از اتمام دبستان او كه پسري جدي و مسئول است براي كمك به مخارج خانه نزد دايي حسين مي رود و در مغازه او مشغول به كار مي شود و خيلي زود در بازار معروف مي شود. در قسمتي از فصل دوم مي خوانيم «محمدعلي سخت تر از آن بود كه دايي فكرش را مي كرد. به مردهاي روزگار ديده مي ماند تا پسربچه اي كه دبستان را تمام كرده باشد»
در فصل سوم خانواده اش قزوين را براي زندگي در تهران ترك مي كنند و او در بازار آهن فروشي مشغول به كار مي شود و همزمان در مدرسه احمديه مشغول به تحصيل مي شود و از همان آغاز به جلسه گروه شيعيان مدرسه مي پيوندد و شب ها در مسجد به تبليغ اسلام مي پردازد.
در زمان نخست وزيري رزم آرا محمدعلي رجايي در نيروي هوايي استخدام شد و با دل و جرأتي وصف نشدني اقدام به پخش اعلاميه درون پادگان نظامي مي كرد اما با وجود خفقان و مردم آزاري كه در نظام وجود داشت وضعيت را تحمل نكرد و از نظام استعفا داد.
وي مدتي طولاني به مسجد هدايت مي رفت و پاي سخنراني آقاي طالقاني مي نشست. بعد با مشورت ايشان تصميم گرفت معلم شود و از اين راه به اسلام و مردم خدمت نمايد. وي در عين حال در دانشسرا درس مي خواند و با انجمن اسلامي، مخفيانه فعاليتش را ادامه مي داد و اعلاميه هاي امام خميني را پخش مي كرد.
محمدعلي رجايي در زندگي پرفراز و نشيب خود با دختر با كمالي ازدواج كرد و صاحب فرزند شد و در اثر مبارزات بي وقفه خود كه توسط ساواك دستگير شد و با اينكه در آنجا به طرز وحشيانه اي شكنجه مي شد باز هم زنداني ها را دور خود جمع مي كرد و با آنها در مورد اسلام و انقلاب سخن مي گفت.
بعد از پيروزي انقلاب آقاي رجايي در دي ماه سال ۵۸ به عنوان وزير آموزش و پرورش انتخاب شد و پس از چندي با پيشنهاد آقاي رفسنجاني نامزد نمايندگي مجلس شد و در دوم فروردين ۱۳۵۹ در همان مرحله اول نماينده مجلس شد و پس ازچندي درست يك روز پس از شروع جنگ با مخالفت هاي بني صدر او حكم نخست وزيري اش را گرفت و گفت: «دولت من با جنگ متولد شد!» كسي كه روزي كاسه بشقاب مي فروخت، مردي از ميان مستضعفان، حالا پس از فرار بي شرمانه بني صدر رئيس جمهور شده بود و تمام سعي اش را براي تعادل ثروت در جامعه مي كرد. اما روز هشتم شهريور ۱۳۶۰ ساعت سه و دوازده دقيقه ساختمان نخست وزيري كه در آن آقايان رجايي، باهنر، دستجردي و چند تن ديگر جلسه داشتند توسط منافقين منفجر شد.
اين وقايع گوشه اي از زندگي پرماجراي اين شهيد والامقام بود كه در اين كتاب ارزشمند به چاپ رسيده است.
یادشان گرامی راهشان پررهرو