کتابخوان ماه مهر
![]()
پیشاپیش فرا رسیدن میلاد پیامبر اکرم ص و امام جعفر صادق ع بر شما شعیان گرامی باد
![]()
کتاب جنگ دوست داشتنی من
نوشته سعید تاجیک
ناشرانتشارات سوره مهر
سعید تاجیک رزمندهی جبهههای جنوب در کتاب جنگ دوست داشتنی، خاطرات و لحظاتی را در جنگ روایت میکند که کمتر افرادی به ویژه خبرنگاران داخلی و خارجی دیدهاند.
نویسنده این اثر را در دوران جنگ تحمیلی نوشته اما انتشار آن تاکنون به تأخیر افتاده است. او در جنگ انسانهایی خلق میکند که واقعیت داشتهاند و اکنون شبه اسطوره هستند؛ مردان بزرگی که همگی در به وجود آمدن داستانهایش نقش مشابهی ایفا میکنند؛ شهید همت و باکری برای او فرماندهانی میباشند که تاریخ این مرز و بوم فقط میتوانست آنها را بیافریند. تاجیک در این کتاب سعی دارد تا چهرهی آنان را زیبا به نمایش بگذارد.
این اثر اغلب دربردارندهی خاطرات طنزآمیز و شوخطبعانهی حضور او در جبهههای هشت سالهی دفاع مقدس است. وی با بهرهگیری از ذهن توانمندش، بدون وجود یادداشت روزانه، جزئیات مربوط به حوادث و اشخاص را به خاطر داشته و با زبانی طنز به تحریر درآورده که واقعاً در اکثر موارد در این امر موفق شده است.
در میان خاطرات او، هم طنزهای مبتنی بر موقعیت طنزآمیز و هم طنزهایی که مبتنی بر ظرفیتهای زبانی به چشم میخورند و در هم آمیختگی این دو شیوه، اثر او را خواندنی و ارزشمند نموده است. خاطرهگوییهای وی در مورد کسانی میباشد که پرهیزگار و پاکدامن نبودند، از همین مردم عادی و از نقاط فقیر شهر آمده بودند و مثل همهی ما روزگار میگذراندند.
سعید تاجیک سال 1345 در یکی از محلههای فقیرنشین شهر ری متولد شد. او زمانی که در سال 1362 به جبهه اعزام گشت نوجوانی هفده ساله بود اما تجربهی حضورش در بطن رویدادی چنان عظیم باعث شد تا با ذهنی بارور و سرشار از مضامین ناب به زندگی عادی برگردد. رویکرد شوخطبعانهاش به جنگ از وی نویسندهای متمایز به وجود آورده است.
در بخشی از کتاب جنگ دوست داشتنی میخوانیم:
آن روز و شب گذشت. چند شب بعد قرار شد به مواضع دشمن فرضی حمله کنیم. ساعت نه و نیم شب به کلیه نیروها دستور حرکت داده شد. پشت سر هم در یک ستون منظم قرار گرفتیم. حرکت از شرق به سمت غرب بود. تپه ماهورها یکی پس از دیگری از زیر پا میگذشت. ساعت دوازده شب دستور دادند سر جایمان بنشینیم. همینطور که نشسته بودیم، ناگهان صدای سوراخ شدن وضوی یکی از بچهها گوشمان را نوازش داد. با شنیدن این صدای بیموقع و غیر منتظره، همه بچهها زدند زیر خنده. فرمانده دسته که چند قدم دورتر ایستاده بود، با شنیدن این صدا خود را به محل وقوع حادثه رساند و به طرف با صراحت تذکر داد و گفت: «خودت را جمع و جور کن!» آن بنده خدا هم که شرمنده شده بود، کمی جابهجا شد و چیزی نگفت.